تبلیغات
مشق مهر





"مشق مهر"
در حال بروز رسانی است


کلیه پستها،مطالب و لینکهای قبلی به مرور برگردانده می شود



کانال مشق مهر

آدرس ما در تلگرام:

https://telegram.me/mashghemehr


تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 06:21 ق.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

این روزها که می گذرد

هر روزاحساس می کنم

که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور،مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید



ادامه مطلب

طبقه بندی: تصاویر زیبا، شعر زیبا،

تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 09:32 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

این روزها که می گذرد

هر روزاحساس می کنم

که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور،مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید



ادامه مطلب

طبقه بندی: تصاویر زیبا، شعر زیبا،

تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

 

 



شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال     خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت                رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

در عالم خیال به چشم آمدم پدر                 کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید            گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار               دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او          کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا             اشکی به روی گونه زردم چکیده بود




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
یادش بخیر بچگیا
یادش بخیر بچگیا٬شیطونیا٬تموم پنهون کاریا
 بازی گرگم به هوا٬کباب کباب٬تموم اسباب بازیا

لوس شدنا٬خندیدنا٬دوست داشتنای راستکی
عیدی گرفتن از همه٬پول تو جیبی٬بستنیای آبکی

یادش بخیر مادر بزرگ با قصه های جورواجور
 حرف زدن از گذشته ها٬از زمونای خیلی دور

 یادش بخیر اون زمونا٬خنده هامون راستکی بود
گریه هامون یه لحظه وکینه تو هیچ دلی نبود

مرزی و حدی که نبودپر می زدیم توی خیال
 می رسیدیم به سادگی٬به آرزوهای محال

 می شد تو اون روزای خوب٬خدا رو حس کردش و دید
می شد بدون پله رفت ازآسمون ستاره چید

می شد تو اون عالم سبز٬رو پشت ابرابشینیم
 گل دادن درختارو تو فصل سرما ببینیم

راستی عجب عالمی بود٬پر بودیم از فصل بهار
 دنیا رو رنگی می دیدیم٬قشنگ و پر نقش و نگار

 دنیای خوبی بودولی حیف که تموم شد و گذشت
مثل یه موج از سرمون گذشت و دیگه برنگشت

 حالا دیگه قد کشیدیم٬پر شدیم از رنگ و ریا
غرق شدیم تو عالم زرنگیا٬دو رنگیا

کاشکی می شدما آدما بچه می موندیم تا ابد
 دل می دادیم به چند تاگل یا چندتاسیب تو یه سبد



طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

کارت پستال درخواستی طراحان

عیب کار از جعبه تقسیم نیست

سیم سیاردل ما سیم نیست

این خدا این هم هزاران طول موج

 دیش احساسات ما تنظیم نیست




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

باز آن احساس گنگ و آشنا

در دلم سیر و سفر آغاز کرد

باز هم با دست‏ های کودکی

سفره‏ ی تنگ دلم را باز کرد

باز برگشتم به آن دوران دور

روزهای خوب و بازی‏ های خوب

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1391 | 08:22 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

ساز باران کوک است       طبل چشمه پرکار

زده آهنگ جدید          شاپرک بایک تار

جیرجیرک خوانده       باصدایی خش دار

شعرآن راگفته           حسی وزیبا سار

خبرکارجدید              کرده غوغابرپا

جیرجیرک داده        به پرستو امضا

    ته این باغ بزرگ        کلبه ی موسیقی است

سازباران کوک است    خبری دیگرنیست



تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1391 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

 شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من



خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

"سهراب سپهری"




طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1391 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

                      حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
                    تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی!
                                 پیش از آن‌که با خبر شوی
                                           لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
                    آی .....
                                                                   ای دریغ و حسرت همیشگی
                                                                         ناگهان
                                                                                    چقدر زود
                                                                                                دیر می‌شود!




طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | 09:25 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

  خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت


 بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل می کنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بالاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است . خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد . گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد چکمه ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه
ولی با چه زحمتی که چکمه ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که چکمه ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه این چکمه ها مال من نیست. خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این چکمه های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید خب حالا چکمه های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها چکمه های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم...

مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این چکمه هایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت خب حالا دستکش هات کجان؟توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی چکمه هام بودن دیگه !!!!






طبقه بندی: متن زیبا،

تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391 | 09:23 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دست بند