تبلیغات
مشق مهر - مطالب خرداد 1391

به تماشا سوگند...

و به آغاز کلام؛

و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.




و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.


 از مجموعه حجم سبز
* سهراب سپهری




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | 09:33 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

این روزها که می گذرد

هر روزاحساس می کنم

که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور،مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید



ادامه مطلب

طبقه بندی: تصاویر زیبا، شعر زیبا،

تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 09:32 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

این روزها که می گذرد

هر روزاحساس می کنم

که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور،مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید



ادامه مطلب

طبقه بندی: تصاویر زیبا، شعر زیبا،

تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

 

 



شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال     خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت                رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

در عالم خیال به چشم آمدم پدر                 کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید            گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار               دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او          کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا             اشکی به روی گونه زردم چکیده بود




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : جمعه 12 خرداد 1391 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
یادش بخیر بچگیا
یادش بخیر بچگیا٬شیطونیا٬تموم پنهون کاریا
 بازی گرگم به هوا٬کباب کباب٬تموم اسباب بازیا

لوس شدنا٬خندیدنا٬دوست داشتنای راستکی
عیدی گرفتن از همه٬پول تو جیبی٬بستنیای آبکی

یادش بخیر مادر بزرگ با قصه های جورواجور
 حرف زدن از گذشته ها٬از زمونای خیلی دور

 یادش بخیر اون زمونا٬خنده هامون راستکی بود
گریه هامون یه لحظه وکینه تو هیچ دلی نبود

مرزی و حدی که نبودپر می زدیم توی خیال
 می رسیدیم به سادگی٬به آرزوهای محال

 می شد تو اون روزای خوب٬خدا رو حس کردش و دید
می شد بدون پله رفت ازآسمون ستاره چید

می شد تو اون عالم سبز٬رو پشت ابرابشینیم
 گل دادن درختارو تو فصل سرما ببینیم

راستی عجب عالمی بود٬پر بودیم از فصل بهار
 دنیا رو رنگی می دیدیم٬قشنگ و پر نقش و نگار

 دنیای خوبی بودولی حیف که تموم شد و گذشت
مثل یه موج از سرمون گذشت و دیگه برنگشت

 حالا دیگه قد کشیدیم٬پر شدیم از رنگ و ریا
غرق شدیم تو عالم زرنگیا٬دو رنگیا

کاشکی می شدما آدما بچه می موندیم تا ابد
 دل می دادیم به چند تاگل یا چندتاسیب تو یه سبد



طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دست بند