تبلیغات
مشق مهر - مطالب جوادی منش

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 ***شاید آن روز که سهراب نوشت :
 تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت ، هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست***




طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : چهارشنبه 23 فروردین 1391 | 08:18 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
  میزند باران به شیشه     مثل انگشت فرشته

               قطره قطره رشته رشته     

                 خاطراتم همچو باران     در گذار از کوهساران       

               حاصل این بذر کشته      عشق حق بردل سرشته   

              ای دریغ از عمر رفته       سوز و سودای گذشته  

                       میزندباران به شیشه          مثل انگشت فرشته          

     قطره قطره رشته رشته

 





طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1391 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

پنجره

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری



طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 25 اسفند 1390 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

 



اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم ،

به فکر ارتباط بیشتری با او می شدم .

 بیشتر از آن که به ساعتم نگاه کنم،به او نگاه می کردم .

سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم،اما بیشتر به  او توجه کنم .

به جای آموزش اصول راه رفتن ،

راه رفتن را با او تمرین می کردم .

از جدی بازی کردن دست برمی داشتم ،

و بازی را جدی می گرفتم.

بیشتر در آغوشش می گرفتم ،

وکمتر اورا به زور می کشیدم.

کمتر سخت می گرفتم،

وبیشتر تاییدش می کردم .

 اول احترام به خود را  در او می ساختم

وبعد خانه و کاشانه اش را،

بیشتر از آن چه که عشق به قدرت را بیاموزم ،

قدرت عشق را یاد می دادم .

وبیش از آن که به نقد او بپردازم

 به نقش خود می پرداختم




طبقه بندی: متن زیبا،

تاریخ : یکشنبه 14 اسفند 1390 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

 

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

  همکلاسیهای درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد

این مشقها را خط بزن

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد

این مشقها را خط بزن

 

محمدعلی حریری جهرمی




طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،دو قدم مانده به گل ،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی ،

کودکی می بینی ،رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست »



تاریخ : پنجشنبه 4 اسفند 1390 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 :: ... 2 3 4 5
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دست بند