تبلیغات
مشق مهر - مطالب شعر زیبا

چیست این باران كه دلخواه من است ؟

 

زیر چتر او روانم روشن است

 

چشم دل ، وا می كنم :

قصه یك قطره باران را ، تماشا می كنم

 

 

در فضا .......همچو من ، در چاه تنهائی رها ...

 

می زند در موج حیرت دست و پا ...

 

خود نمی داند كه می افتد كجا !

 

 

در زمین ... " همزبانانی ظریف و نازنین "

 

می دهند از مهربانی جا به هم

 

تا بپیوندند چون دریا به هم !

 

http://s5.picofile.com/file/8116573400/baran1.gif

 

قطره ها ، چشم انتظاران هم اند

 

چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند

 

هر حــــــبابی، دیده ای در جســــــتجوست

 

چون رسد هر قطره ، گوید: « دوست! دوست ... ! »

 

می كنند از عشق هم قالب تهی....ای خوشا ، با مهر ورزان همرهی !

 

با تب تنهائی جانكاه خویش ... زیر باران می سپارم راه خویش

 

سیل غم در سینه غوغا می كند ... قطره ی دل ، میل دریا می كند

قطره ی تنها كجا، دریــــــــا كجا... دور ماندم از رفیـــــــــــقان ، تا كجا ؟!

 

 

همدلی كو ؟ تا شوم همراه او.... سر نهم هر جا كه خاطرخواه او !

 

شاید از این تیرگی ها بگذریم... ره به ســــــوی روشنــــائی ها بریم

 

می روم، شاید كسی پیدا شود ... بی تو، كی این قطره دل، دریا شود ؟!

"فریدون مشیری"




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
یادمان باشد....

یادمان باشد به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست.....

بستی از روی محبت بزنیم!!

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند....آبرویش نرود!!

یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم...

حق به شب بو بدهیم...

و نخندیم دگر به ترک های دل هر گلدان!!

و به انگشت نخی خواهیم بست ،تا فراموش نگردد فردا...!

زندگی شیرین است!زندگی باید کرد!

و بدانم که شبی خواهم رفت...!

و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی....!

"فروغ فرخزاد"




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 12:22 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

یــــادش به خیــــر آن بــوی بـــاران قــدیمـــی

آن شـــــــــــمعــدانی ها و گلدان قدیمی

بوی پــــــدرهایی که بابا مانده بودند

بوی همان آب و همان نان قدیمی

بوی خوش آغوش گرم مادرانه

امنیت چین دار دامان قدیمی

یـــــــــادش به خیر آن چاشتــــــــــی های پف آلـــــود

بوی پنیـــــــــــر و نــــــــان و ریحــــان قدیمـــــی

چای همیـــــــــــــــشه حاضــــر مادر بزرگـــــم

آن کرســـــی و آن حوض و ایوان قدیـــــمی

یـــــادش به خیر آن قهــــرهای کودکانه

چشمان غمگین و پشیمان قدیمی

شیرینی آن آشتی های دوباره

بوسیدن روی رفیقان قدیمی

یــــــــــادش به خیــــر آن لحظه های خوب رفته

ای کـــــــــــاش بر می گشت دوران قدیمی

ما مانـده ایم و یک بغل افســــــوس ناکام

تنگ است این دل تنـــگ یاران قدیمی

دلـــخوش مکن که باز آید با ترانه

از یاد رفته بوی باران قدیمی

ما مانده ایم و یک بغل افسوس خورده

تنــــگ است این دل تنگ یاران قدیمی




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 08:51 ق.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

دیشب رویایی داشتم...

خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم

همراه با خداوند بر روی پرده شب

تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم...

همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم

روز به روز از زندگی را

دو رد پا بر روی شن ها ظاهر شد

یکی مال من و یکی از آن خداوند

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت.

اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزگترین رنجها ترسها دردها و ...

آنگاه از او پرسیدم:خداوند تو به من گفتی که

در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم

خواهش میکنم به من بگو

چرا در آن لحظات درد آورمرا تنها گذاشتی..!؟

خداوند پاسخ داد: تورا دوست دارم

و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت

نه حتی برای لحظه ای و من چنین کردم

هنگامی که در آن روزها یک رد پا روی شنها دیدی

این من بودم که تورا به دوش کشیدم...

 




طبقه بندی: شعر زیبا، متن زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 08:50 ق.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

 



طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 08:47 ق.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

اﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ:

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ…

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ…

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ۸ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﻮﻱ ﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺷﺪﻩ ۸ ﻭ ﺭﺑﻊ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ :

ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ۹ ﻣﻴﺨﻮﺍﺑﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻴﺸﻮﻡ !

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺘﻲ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﮐﻨﻲ،

ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ۱۰ ﺷﺪﻩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ :

ﺍﺷﮑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۹ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﻢ .

ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ…

ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ!

ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ ﻭ …

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ .

ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ!

ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ .




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا، متن زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 08:38 ق.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

یاد من باشد فردا دم صبح

جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم

شایدبه سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......

فریدون مشیری




طبقه بندی: شعر زیبا، تصاویر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 08:36 ق.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

 وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

 و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند

وقتی احساس‌ میکنیم

 بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌

 و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد

وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود

و تحملمان‌ هیچ ...

 آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه‌ میکنیم

و تو را نفس‌ میکشیم

 وقتی تو جواب‌ میدهی،

دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

 خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی

 و دعاهایمان‌ را مستجاب‌

 آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛

قهرها را آشتی میدهی

 و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشود

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

خداوندا !

تنها تو را صدا میکنیم

 و فقط تو را می خوانیم...




طبقه بندی: شعر زیبا،

تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1391 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد      نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان          که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما     بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است    خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر


طبقه بندی: تصاویر زیبا، شعر زیبا،

تاریخ : شنبه 14 مرداد 1391 | 03:43 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
 
شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم


ادامه مطلب

طبقه بندی: متن زیبا، شعر زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : جوادی منش | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دست بند